Skip to Content

نمایش محتوا نمایش محتوا

ارسالی مخاطبان سرو ابرکوه از تهران؛


شیر داغ، کاچی، شلغم پخته، نون داغ و چای شیرین و... که لذتش هنوز زیر دندون های مردم است، صبحونه اهالی باصفای اسدآباد ابرکوه بود.

به گزارش سرو ابرکوه؛ ... فصل زمستون هست و هوا خيلي سرد. مخصوصا صبح هاي زود.

نميدونم اون موقع ها (دهه شصت) هواي اول صبح اسدآباد واقعا سرد بود يا من اينطور احساس مي كردم، ولي هیچگاه گرماي آغشته به بوی نفت چراغ های علاءالدين كه هميشه پلتش (فيتيله) دود مي كرد و فضای کوچک و محقر اتاقمون رو نفتاگین می کرد، یادم نمیره.

خلاصه هر روز صبح با صداي یکنواخت كتري كه مادر قبل از طلوع آفتاب روي چراغ گذاشته بود که جوش بياد تا برای صبحونه چايي دم كنه بيدار مي شديم. گاهي وقت ها هم روي همين چراغ يه كاسه بزرگ مي گذاشت كه پُر بود از شير بز... واي كه چه عطري داشت و چه طعمی. نميدونم از تازگي شير بود يا از احساس بچگيمون كه اينقدر برامون خوش عطر بود.

کم کم هر طور بود یکی یکی خودمون رو از لحاف و تشک گرم و نرم جدا می کردیم. اما سخت ترین کار اینجا بود که میبایس می رفتیم تو حیاط خونه و با آب سرد و گاهی یخ زده دست و صورتمون رو می شستیم.

آهای... شیر آب لعنتی یخ زده... یکی کتری آب جوش بیاره تا بریزیم روش وا بشه... مخلص کلام هر طور بود و به هر سختی، دست و رومون رو می شستیم و روی چراغ علاءالدین گرم می کردیم و می رفتیم سر سفره صبحونه. مادر كاسه شير رو مي آورد و بين ما تقسيم مي كرد ما هم با چند حبه قند شيرينش مي كرديم و با نون (نان) تنوری تيليت مي كرديم و نوش جان.

بعضی وقتا که مادرمون احساس می کرد به صبحونه مقوی تر و پر انرژی تر نیاز داریم برامون سنگ تموم مي گذاشت تا قوت بگيريم ...اما چطوري؟ هیچی... خیلی ساده با کاچی.

يه تيكه كره محلي رو توي قابلمه آب مي كرد سپس چندتا قاشق آرد بهش اضافه مي كرد و با زرچوبه تفت مي داد و بعد شير تازه رو بهش اضافه مي كرد و يه كاچي مقوي واسمون درست مي كرد.

يه روزايي هم جاتون خالي نيمرو يا تخم مرغ آب پز داشتيم، اونم چه تخم مرغايي! به قول امروزيا ارگانيك... زردش زرد نبود كه... از بس به قول امروزی ها ارگانیک و طبیعی بود رنگش به نارنجي می زد.

حالا كه بحثمون در مورد صبحانه اسدآبادي گرم شد حيفه که از شلغم نگم.

خدا پدراني كه از دنيا رفتن بيامرزه و به پدراني كه زنده هستن عمر با عزت بده.

آخرشب كه مي شد پدر زحمتکش و مهربون خونه چند تا شلغم مي شست و با یه مقداری آب داخل يه کمایدون سیاه (قابلمه سياه) می گذاشت. خروسخون (صبح خیلی زود) پا می شد و زيرش رو با هيزم روشن مي كرد و خودش هم در اون هواي سرد كنار آتيش چمباتمه (نوعی نشستن) می زد تا شلغم ها کاملاً آب پز بشه.

ما هم گاهي وقتا پا مي شديم و می رفتیم كنارش مي نشستيم و با آتيش بازي مي كرديم. شلغم ها که آماده می شد داخل شيرپاله (آبكش) مي ريخت تا آبکش بشه و بعد همه شلغم ها رو توي يه سيني بزرگ می گذاشت و مي آورد توي اتاق.

همه بچه ها دورش جمع مي شدن و با چه ولع و لذتی شلغم ها رو مي خوردن... البته ناگفته نمونه يه وقتايی هم هيچ كدوم از اينا نبود و مجبور بوديم يه تيكه نون محلي رو روي چراغ گرم كنيم و با چايي شيرين بخوريم كه همونم مي ارزید به هزارتا صبحونه هاي الان...

بعد از صرف صبحونه كيف مدرسمون كه تولید داخلی (اسدآباد) بود و توسط دستان توانمند مادرمون با گوني برنج و گندم دوخته شده بود و گاهي سليقه به خرج می دادن و روی کیف رو با كامواهاي رنگي گلدوزي كرده بودن، مي انداختيم گردنمون و بدو بدو مي رفتيم به سمت مدرسه... مي رفتيم كه آيندمون رو كه امروزمونه بسازيم.

جواهر رستمی
اهالی روستا اسدآباد ساکن تهران

انتهای پیام/ف




رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.


شهرستان ابرکوه شهرستان ابرکوه

استان یزد استان یزد